نگاه من اما ؟؟
سرد بود و خسته ! خسته از همه چیز و همه جا ! حتی از خدایی که بارها فریادش را شنیده بود و او هیچ کاری برای بازگرداندن امیدش نکرده بود !! دنیای به این شلوغی و پر سرو صدایی برایش جایی نداشت ! آرام زمزمه کرد .... " آیا کسی هست که بداند برای زنده بودن چقدر گریستم و ناله سر دادم ؟؟ آیا کسی هست که بداند من چه ها می بینم و هیچ نمی توانم بگویم ؟؟ خدا ...... یک روز تو را تنها پناه بی کسی ها خواندم و امروز ... امروز همانند دشمنت با من برخورد می کنی و انگار نه انگار همچون منی آفریدی و حالا ... در این دنیای شلوغ و مه آلود رهایش کردی ... راز خلقتت چه بود که اینطور مرا میبینی که در این دنیای آهنی در حال خرد شدن هستم و ..... "
باز هم بی جواب .... تنها زمزمه ای همرا با نسیم به صورتش خورد ... گویا کسی برایش با نسیم بوسه فرستاد ... قطره ای اشک ریختم و جسم خود را دیدم که میان درختان بدون جان روی زمین افتاده بود ....
تنم خیس و برهنه بود وقتی باران بر شانه هایم بوسه زد !
کاش آن زمان کنارم می بودی ... کاش می دانستی چه دلتنگ بودم آن روزها و ... چه بر دلتنگی خود می گریم .... حال که بیش از پیش نبودت را حس می کنم !
تنش خیس و برهنه بود .... حتی صدای جیرجیرکها هم به گوش نمی رسد ... وقتی ... تو نیستی !!!
تنها باران می بارد و من اشک ریزان به سمت کلبه می دوم!
نه در انتظار گرما ... بلکه در حسرت آمدنت می خواهم باز هم گوش به زنگ باشم ... باز هم انتظار آمدنت را بکشم و ... باز هم منتظرم تا شاید صدای قدم هایت را روی برگهای پاییزی بشنوم !! پاییز می آید و انتظارم شروع میشود ....
